بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 10
تا چشمامو باز کردم احساس کردم حاج همت روبروم ایستاده . دوباره خواستم نگاهش کنم اما نبود .جای پای بروبچه های حاج همتو می شد روی زمین دید . با پخش صدای زمینه ای که بود دلابیشتر می رفت توی اون حال و هوا . نزدیکای سحر بود که رفتیم حسینیه حاجی . عجب صفایی داشت ! بیادموندنی ترین سفر راهیان نورم بود .
دوکوهه ! اسمی که سالیان سال در یاد و خاطر من باقی می مونه .
بی اختیار یاد رفیق فابریک حاج همت افتادم . اولین بار یادواه شهدای دانشگاهمون بود که دیدمش . روی یک صندلی چرخ دار نشسته بود . چشماش خیلی ضعیف شده بود . گوشاش نمی شنید . با لب خونی حرف مارو متوجه می شد و توی کاغذ جواب می داد . خیلی غریب و قریب بود . تنها دلخوشیش یاد و خاطره حاجی بود . از هر ده جمله ای که می گفت نه تاش در مورد حاجی بود .
چشماش توی آسایشگاه جانبازان همیشه به دره تا بلکه در باز بشه و فرشته آرزوهاش از در بیادتو و اونو با خودش ببره . آره ، هنوزم که هنوزه چشم انتظار حاج همته . حاج موسی این پرنده جامانده در قفسه . خدا یارش !!!!

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
اشتراک